شرمنده ام خدا...

یک عمر به خدا دروغ گفتم و او هیچگاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد!

می توانست اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد!

هر آنچه گفتم باور کرد و هر بهانه ای که آورم پذیرفت!

هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد!

اما... من هرگز حرف خدا را باور نکردم!

وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم!

چشم هایم را بستم تا خدا را نبینم...

و گوش هایم را نیز ...

تا صدای خدا را نشنوم!

من از خدا گریختم, بی خبر از آنکه او با من و در من بود!

می خواستم کاخ آرزوهایم را آنگونه که دلم می خواهد بسازم,نه آنگونه که خدا میخواهد!

و اینگونه بود که اغلب خواسته هایم ویران شد و زیر خروار های آوار بلا و مصیبت ماندم!

من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم!

اما...هیچ کس فریادم را نشنید و کسی یاریم نکرد!

دانستم که نابودی ام حتمی است...!

با شرمندگی فریاد زدم:خدایا اگر مرا نجات دهی,اگر ویرانه های زندگی ام را آباد سازی

باتو پیمان میبندم...

هر چه می گویی همان را انجام میدهم...

خدایا!نجاتم بده,که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست!

در آن هنگام خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد و مرا پذیرفت!

نمی دانم چگونه اما در کمترین مدت نجاتم داد!

از زیر خروار ها تیرگی و آوارگی بیرون آمدم و بازهم احساس آرامش کردم!

گفتم:چه کنم تا محبتت را جبران نمایم؟

خدا گفت:هیچ...فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن

و بدان که در همه حال در کنارت هستم...

 

 

 

 

 

 

 

/ 1 نظر / 13 بازدید
Nima

سلام وبلاگت عاليه ... خوشحال ميشم يه سري هم به من بزني و نظرتو بگي [قلب]